اسکلیگ
این کتاب داستان مایکل است و آشناییاش با کسی که فکر میکند یک بیخانمان مرموز و مریض است، در گاراژ خانهی جدیدشان.
اما آشنایی با اسکلیگ به همین سادگیها نیست و نه تنها زندگی او بلکه زندگی خانوادهاش را هم تغییر میدهد.
مایکل در خانهی جدید با مینا هم آشنا می شود که شخصیت ویژه و فوقالعادهای دارد.
از ما میشنوید این کتاب حتی برای خود شما هم خوب است.
کتاب جایزههای بسیاری مثل نیوبری، کارنگی و جایزهی هانس کریستین اندرسن وبرده و اینجا هم برندهی جایزهی ویژهی شورای کتاب کودک شده.
داستانهای فیلی و فیگی ۰۴ – اسباببازی عزیزم!
فیلی پیشنهاد میدهد اسباببازی جدید فیگی را پرت کنند توی هوا. ولی اگه اسباببازی جدیدی فیگی شکست، چی؟ با هم قهر میکنند؟
چه فکر خوبی!
آن روز اصلاً مثل همیشه نبود!
پرندهها خوشحال نبودند، آسمان قشنگ نبود و مهمتر از همه این که کوکیهم اصلاً خوشحال نبود. او فقط به یک چیز فکر میکرد، من اصلاً از این گوشها خوشم نمیآید.
قصه ها عوض می شوند ۱۴ – مو طلا
حدس بزنید این بار کجاییم! آینهی جادویی من و برادرم، جونا (بهعلاوهی گربهمان، شازده) را به داستان موطلا و سه خرس فرستاده. خیلی باحال است! اینجا فرنی برای چشیدن داریم؛ همینطور صندلی برای نشستن و تخت برای چرت زدن! ولی موطلا حسابی به دردسر افتاده و اگر کمکش نکنیم، شاید تا ابد اینجا گیر بیفتیم.
آگوس و هیولاها ۱ – آقای پتیپن از راه میرسد
این شما و این داستان هیولاها!
همه میروند برای خواب
آن زمان که آسمان به سرخی میزند و غروب بر نوک درختان پنجه میکشد هنگام خواب است، همراه شو.
«همه میروند برای خواب» گشت و گذاری سحرآمیز است در یک شب تابستانی سوئدی به سوی چراگاه و گاوها، گوسفندها و همهی جانوران کوچک دیگر که دنبال بازیاند نه خواب.
داستان های زیر آب – هشت پای گیگیلی
هشت پای گیگیلی، هشت بازوی چرخان و پیچ وا پیچ دارد و عاشق این است که بقیه را قلقلک بدهد. یک روز صدف دریایی را قلقلک کوچولوموچولویی می دهد، صدف از جا می پرد و مروارید عزیزش گم می شود. ای وای! حالا هشت پای گیگیلی میتواند مروارید را پیدا کند؟
دکمه های نقره ای
در فاصلهی ۱ دقیقه چه اتفاقهایی ممکن است بیافتد؟ ساعت ۹:۵۹ صبح، درست وقتی جودی داشت آخرین دکمهی نقرهای را روی چکمهی اردکی که نقاشی کرده بود میکشید، برادرش اولین قدمش را برداشت. اما میخواهید بدانید درست در همان لحظه بیرون، روی بام، توی پیادهرو، توی خیابان و یا حتی یک خیابان آنطرفتر چه خبر بود؟ و یا حتی خیلی جاهای دیگر… شاید برای بچهها هم مثل ما جالب باشد که بدانند توی یک دقیقه چه اتفاقهایی ممکن است در دنیای به این بزرگی بیافتد. و آنوقت زندگی را حتی برای لحظهای از زاویهی بالاتر ببینند و این جالبترین اتفاقی است که با خواندن این کتاب و تماشای تصاویرش ممکن است برای شما و بچهها بیافتد که البته اتفاق کمی نیست.
یک روز جادویی که قرار بود هیچ کاری نکنم!
تبلتم افتاد توی برکه! بدون تبلت هیچ کاری نداشتم بکنم. انگار نهال کوچکی بودم که بیرون از خانه وسط طوفان گیر افتاده باشد. احساس کردم در آن نزدیکی، چیز خاصی وجود دارد... دنیای اطرافم یواش یواش داشت تغییر میکرد!
خرسی و دوستانش/ خرسی می تونه بشماره
شعرای قشنگ، یه شخصیت خوب و جذاب، تصویرای خوب و جنس سفت و محکم که به راحتی پاره نشه.
این چهارتا تا ویژگی کنار هم میشن یه مجموعه که برای بالای ۱ سال هم مناسبه و بچهها خیلی هم دوسش دارن.
مجموعهی خرسی و دوستانش مناسب بچههای ۱ تا ۴ساله و بسیار هم بین این بچهها طرفدار داره.
داستان های فیلی و فیگی ۰۷ – توپم کجاست؟
به نظر فیلی پرتاب توپ کلی فوتوفن دارد. ولی فیگی یک چیزی میداند که فیلی اصلاً ازش خبر ندارد...
شازده کوچولو
از بچهها عذر میخواهم که این کتاب را به یک آدمبزرگ هدیه کردهام. عذر من موجه است چون این آدمبزرگ بهترین دوستی است که در دنیا دارم. عذر دیگری دارم، این آدمبزرگ میتواند همهچیز، حتی کتاب بچهها را بفهمد بنابراین عنوان هدیه خود را چنین تصحیح میکنم: تقدیم به لئون ورت، آنوقت که پسرکی بود…
عشق شبیه درخت است – کودکان و مفهوم علاقه به دیگران
عشق چیز ارزشمندی است و مانند یک موجود زنده رشد میکند؛ درست مثل درختها... درختی جادویی که میشود از آن بالا رفت، روی شاخههای بزرگش لم داد و با خیال راحت از دنیا لذت برد.عشق شکلها و اندازههای جورواجوری دارد. عشق مانند درخت، هر روز بزرگ و بزرگتر میشود...
بابای خوش مزه/ خانواده ی جورواجور ۲
بعضی باباها راه رفتن یادت میدهند؛ بعضی باباها اسکیتسواری.
باباها جورواجورند. هرکدام یک کارهایی بلدند و یکجور کمکت میکنند. اما همهی باباها دوست دارند که وقتی خوابیدی تماشایت کنند و از تو میخواهند خودت باشی.
فرگال از کوره در میرود
فرگال یک اژدهای دوستداشتنی است، اما وقتی کسی به او میگوید که چه کاری انجام دهد، عصبانی میشود و از کوره در میرود.
سرکار هاپو ۳ داستان دو پیشی
دو تا مشکل برای سرکار هاپو!
اون بهترین سگ بود…اون بدترین سگ بود. عصر اختراعات بود. فصل شگفتزده شدن بود.