فرانکلین فراموش می کند
نویسنده در کتاب پیش رو داستان لاکپشتی به نام فرانکلین را روایت میکند که دوست دارد مسئولیتی را بر عهده بگیرد. او میخواهد به دیگران نشان بدهد که بزرگ شده و به همین خاطر مسئولیت انجام کارها را بر عهده میگیرد اما اوضاع همیشه خوب پیش نمیرود. ماجرا از این قرار است که آقای موش کور قصد دارد تا به سفر برود. در این میان فرانکلین از موش کور میخواهد تا خانهاش را به او بسپارد. در نهایت موش کور راضی شده و این کار را میکند.
فرانکلین و محله ی دوست داشتنی اش
"فرانکلین بعد از خوردن سوپ کلم و شیرینی احساس بهتری داشت. گفت: حالا می توانم دوباره به طرحم فکر کنم. بعد از پدر و مادرش پرسید که آنها چه چیز محله را بیشتر دوست دارند. مادرش گفت: من بازارهای روز یکشنبه را بیشتر دوست دارم. فرانکلین خندید. او عاشق نخودفرنگی های شیرین خرگوش که خودش می کاشت و حشرات قهوه ای رنگ زمین موش خرما بود. پدرش گفت: من عضویت باشگاه شطرنج را دوست دارم. فرانکلین موافق بود. او هم دوست داشت عضو باشگاه شطرنج باشد."
فرانکلین فوتبال بازی می کند
در بازی وقتی توپ به دست دوستان فرانکلین می رسد، همه با عجله به آن حمله می کنند. بازیکنان توی دست و پای هم می افتند و دم و پا و گوش هایشان به هم می پیچد و همه با هم زمین می خورند. هربار، مربی به آنها می گوید که باید مثل یک تیم با هم همکاری کنند و توپ را بین خودشان بچرخانند. آیا فرانکلین، سگ آبی، خرگوش و خانم غاز موفق می شوند با یکدیگر بازی تیمی داشته باشند؟
فرانکلین دیگر فضولی نمیکند
تولد خرسی است و مادر خرسی از مادر فرانکلین میخواهد تا کادوی تولد خرسی را برایش پنهان کند چون نگران است که مبادا خرسی فضولی کند و بداند کادویش چیست. فرانکلین کنجکاو نمیتواند جلوی خودش را بگیرد و یک کادوی زرد رنگ در کمد پیدا میکند و فکر میکند که کادوی تولد خرسی است. فرانکلین یواشکی کادو را نگاه میکند. آیا کار فرانکین درست است؟ آیا فرانکلین میتواند این راز را نگه دارد و به بقیه چیزی نگوید؟
فرانکلین و دوربین گمشده
فرانکلین یک روز چیز مخصوصی را پیدا کرد، یک دوربین عکاسی. او تصمیم گرفت با این دوربین از دوستان خود عکس بگیرد. اما یادش افتاد که این دوربین مال او نیست ولی دوستانش به او گفتند که تو این دوربین را پیدا کردی پس دیگر مال توست. فرانکلین آن قدر با دوربین عکس گرفت که حلقه ی فیلم داخل آن تمام شد، بعد یادش افتاد از چیزی استفاده کرده که مال او نبوده، پدرش قبلا به او گفته بود که این کار درستی نیست.
فرانکلین و قهرمان واقعی
در این کتاب داستان فرانکلین، فرانکلین و حلزون می خواهند مانند شخصیت کتاب مورد علاقه خود، داینارو، ابرقهرمان کانگورو، قهرمان شوند. آنها وقتی متوجه میشوند که دینارو برای امضای کتاب به کتابفروشی آقای هرون میرود، هیجانزده میشوند و جفت هیجانزده برای ملاقات با قهرمان خود به بیرون میروند. اما، در راه، فرانکلین و حلزون برای کمک به یک دوست نیازمند توقف می کنند - و متوجه می شوند که برای ساختن یک ابرقهرمان نیازی به قدرت های فوق العاده نیست.
فرانکلین و خواهر کوچولویش
رانکلین خواهر کوچولویش را خیلی دوست دارد. آنها دوست دارند همیشه باهم بازی کنند. فرانکلین میتواند اعداد دو رقمی را بشمرد و بند کفشهایش را ببند. او به خواهر کوچکترش هریت کمک میکند دکمههایش را ببند و زیپش را بالا بکشد. برایش کتاب قصه و داستان میخواند و گاهی اوقات هم قایمباشک بازی میکنند. فرانکلین برادر بزرگ بودن را دوست دارد و همیشه مراقب خواهرش است.
فرانکلین می گوید دوستت دارم
وقتی متوجه می شود که روز تولد مادرش در راه است ، نمی تواند بهترین هدیه را پیدا کند. فرانکلین پس از روزها فکر کردن ، تصمیم می گیرد همه کارها را برای مادرش انجام دهد. صبح روز تولد او صبحانه را در رختخواب می برد ، یک سنجاق درست می کند ، یک نقاشی می کشد و گل های تازه را از باغ برش می دهد! و سپس فرانکلین مادرش را در آغوش می گیرد و می گوید: "دوستت دارم" --- که البته بهترین هدیه از همه کودکان است.
فرانکلین رئیس بازی در می آورد
فرانکلین و خرس، دوستهای صمیمی همدیگر هستند. اما هر موقع میخواهند بازی بکنند، فرانکلین رئیس میشود و به او دستور میدهد چه کاری بکند و چه کاری نکند. فرانکلین دوست دارد به بقیهی همبازیهایش بگوید چه بازی بکنند و هر کسی چگونه بازی بکند. او دوست دارد قوانین را خودش تعیین بکند. اما همبازیها و دوستانش از این کار او ناراحت هستند.