قصه ها عوض می شوند ۱۰ – هانسل و گرتل
چطوری از شیرینیجات متنفر بشویم؟!
بهبه! آینهی جادوییمان من و برادرم جونا را به داستان هانسل و گرتل برده است. اگر شانس بیاوریم میتوانیم قسمتی از خانهی .شکلاتی را هم بچشیم.
ولی راستش ما فکر نمیکردیم گیر بیفتیم. هانسل و گرتل واقعی فرار کردهاند و من و جونا گیر جادوگری افتادهایم که دوست دارد با بچهها غذا درست کند و آنها را بخورد.
حالا ما باید این کارها را بکنیم
مراقب باشیم خورده نشویم!
یاد بگیریم اسموتی کلم درست کنیم.
با یک پرندهی سخنگو دوست بشویم.
وگرنه هیچوقت نمیتوانیم به خانهی دوستداشتنی خودمان برگردیم...
قصه ها عوض می شوند ۱۲ – شنل قرمزی
پدر و مادر ایبی برای انجام مأموریتی، به سفری چند روزه خارج از شهر رفته اند و مادربزرگ، برای نگهداری از بچه ها از شیکاگو به دیدنشان آمده است. ایبی از طرف دوستش پنی، به یک مهمانی دوستانه دعوت شده اما مادربزرگ که برای تعطیلی آخر هفته کلی برنامه ریزی کرده، اجازه نمی دهد او به آن مهمانی برود. مادربزرگ معتقد است همیشه اولویت با خانواده است. شبهنگام، وقتی همه برای خواب به اتاقهایشان میروند، ایبی تصمیم میگیرد از آینهی جادویی و ماری رُز بخواهد او را به خانه ی دوستش پنی ببرد...
قصه ها عوض می شوند ۱۰.۵ – ایبی در سرزمین عجایب
فرانکی دوست ایبی در حین بازی توی یک گودال عمیق میافتد و ناپدید میشود. به دنبال او بچه ها توی گودال میپرند تا نجاتش بدهند. ناگهان متوجه میشوند مانند آلیس، در سرزمین عجایب فرود آمدهاند. از بین این چند نفر، تنها پنی این کتاب را خوانده و داستان را میداند. بچه ها با خوردن نوشیدنیای که رویش نوشته: من را بنوش! کوچک میشوند. آنها برای پیداکردن فرانکی وارد باغ بزرگی می شوند و در باغ چیزهای عجیبی میبینند...
قصه ها عوض می شوند ۹ – علاالدین
ابی و جونی اینبار به کمک آینه جادویی به داستان علاءالدین سفر میکنند و کلی هیجانزدهاند. توی این قصه چراغ جادو میتواند آرزوهایشان را برآورده کند، اما... غولی که آنها میبینند اصلاً مثل غول قصهی علاءالدین نیست و کمکشان نمیکند. اگر آرزوهای علاالدین برآورده نشود، او نمیتواند با شاهزاده خانم عروسی کند و تا آخر عمر در کنارش به خوبی و خوشی زندگی کند.
قصه ها عوض می شوند ۷ – دیو و دلبر
از وقتی که آینه جادویی خاطرات جونا را پاک کرده، او باورش نمی شود که تا به حال چند بار با خواهرش به داستان های مختلف سفر کرده است. برای همین وقتی آینه آنها را می بلعد و با خودش به سرزمین قصه ها می برد، خیال ابی راحت می شود. این بار آن ها به داستان دیو و دلبر می روند.
اگرچه ابی و جونا تصمیم میگیرند دخالتی توی اتفاق هایی که در افسانه می افتد، نداشته باشند اما هربار یک ماجرای جدید پیش می آید و آنها با حوادث مختلفی روبه رو می شوند. جونا گل رزی از حیاط قصر دیو میچیند و او را خشمگین میکند. دیو تصمیم میگیرد جونا را زندانی کند ولی اگر دیو، دلبر را نبیند و به او علاقه مند نشود، طلسمش هیچ وقت باطل نخواهد شد و جونا تا ابد توی قصر زندانی می ماند...
قصه ها عوض می شوند ۶ – ملکه برفی
با اینکه من و برادرم تصمیم گرفته بودیم بیخیال آینهی جادویی بشویم، گربهی کوچکمان نقشهی دیگری داشت. او پرید توی آینه و ما چارهای نداشتیم جز اینکه دنبالش برویم. وقتی به جمهوری کولاک رسیدیم، فهمیدیم که احتمالا به قصهی ملکهی برفی آمده ایم. جالب اینجاست که این قصه اصلاااا شبیه فیلمش نیست. ملکه برفی واقعا بدجنس است...
قصه ها عوض می شوند ۳ – پری دریایی
توی این کتاب «اَبی» و «جونا» از قصه ی پری دریایی سر در میآرن. اونها باید همه ی سعیشون رو بکنن تا نذارن پری دریایی با جادوگر معامله کنه. اما پری دریایی برای ازدواج با شاهزاده «مورتیمر» باید به جای دْم، پا داشته باشه. به نظرتون بچه ها میتونن پری دریایی رو از معامله با جادوگر منصرف کنن؟
جشن های ایرانی
ما چقدر از جشنهای اصیل ایرانی میدانیم؟ چه تاریخی پشت این جشنها وجود دارد؟ برای چه هنوز این آداب و رسوم مهم است؟
قصه های همیشگی ۳ – هشدار برادران گریم
مجموعه قصههای همیشگی، ماجراهای کانر و الکس دوقلوییه که از دنیای خودشون خارج میشن و میرن به سرزمینی که توش پر از جادو و عجایبه. اونجا اونا با شخصیتهایی روبرو میشن که از بچگی توی قصهها در موردشون خوندن! حالا اونا چجوری باید به دنیای خودشون برگردن…؟!
نغمهای برای الا گری
منم که جا گذاشته شدهام. منم که داستان را تعریف میکنم. هردوشان را میشناختم. میدانستم چگونه زندگی کردند و چگونه مُردند. مدت زیادی از این داستان نمیگذرد. من جوانم، مثل آنها. مثل آنها؟ چطور چنینچیزی ممکن است؟ ممکن است هردو هم جوان و هم مُرده باشند؟ وقت ندارم به این چیزها فکر کنم. باید از شرّ این داستان خلاص شوم و بروم به زندگیام برسم. همینالان که سیاهی تا عمق شمال یخزده گسترده شده و ستارههای شوم بر زمین میتابند، باید تند و تند، موبهمو تعریفش کنم تا از سرم بیرونش کنم...