نگذار کبوتر تا دیروقت بیدار بماند!
هوا تاریک شده است، اما کبوتر دلش نمیخواهد بخوابد. تو به او اجازه میدهی تا دیروقت بیدار بماند؟
واقعاً، جدی جدی!
داستان کتاب «واقعاً، جدی جدی» در مورد بابابزرگی است که همیشه برای نوهاش شارلی، قصههای شاد و بامزه میگفت و سرگرمش میکرد. اما حالا یک مرض وحشتناک آمده سراغش و هیچکدام از ق صههایش را یادش نمیآید. دیگر حتی لبخند هم نمیزند. شارلی فکر میکند حالا نوبت اوست که حتی برای یک لحظه هم شده، بابابزرگش را شاد کند و لبخند روی لبهایش بیاورد. یعنی میتواند؟...
شانس ضرب در هفت
بیدی دختر دوازده سالهایست بسیار باهوش ومتفاوت. دختری کنجکاو، عاشق عدد هفت و گیاهان. اما یک روز فاجعهای برایش اتفاق میافتد. پدر و مادرش همزمان در حادثهی رانندگی کشته میشوند. و حالا این بیدی است که باید تنهای تنها زندگی جدیدش رو برو شود.
چرا به جوجه اردک کلوچه دادند؟
جوجه اردک یک کلوچه گردویی فندقی گرفته است. و به نظر کبوتر دیگر از این بدتر نمیشود. برای همین وقتی جوجه اردک را کلوچه به دست میبیند، ابتدا تعجب میکند، دمق میشود و بعد فریاد میکشد، بالبال میزند، اشک میریزد و حسابی بالا و پایین میپرد تا شاید جواب سوالش را بگیرد و بفهمد، «چرا به جوجه اردک کلوچه دادند؟