داستان های فیلی و فیگی 21 – با تشکر از همه
فیگی میخواهد از همه تشکر کند، از سنجابها، مار، نهنگ و حتی پنگوئن بستنیفروش.
فیلی یادش میاندازد که یک نفر را فراموش کرده.
یک نفر خیلی خیلی مهم...
آدم بزرگ ها هیچ وقت این کارها را نمی کنند …
آدمبزرگها هیچوقت:
اشتباه نمیکنند
آروغ نمیزنند
داد نمیزنند
گریه نمیکنند
مزاحم کار کسی نمیشوند
یکهو عصبانی نمیشوند
غرغر نمیکنند
مگر نه؟ شما چه میگویید؟
مردی که بطری های اقیانوس را باز می کرد
جایی روی بلندیهای شهر، نزدیک به دریا مردی تنها زندگی میکرد که شغلش پیدا کردن بطریهای توی دریا بود. بطریهایی که درون آنها نامه هست. او نامهها را به دست صاحبانشان میرساند.
آنی شرلی ریلا در اینگل ساید – 8
آنی شرلی دخترکی کک مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیمخانه بزرگ شده است. او باهوش است و قوه تخیل بی حد و مرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانیهای سادهاش، سعی میکند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختیهای بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آنقدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن، با هر مشکلی کنار میآید و با هر شرایطی سازگار میشود.
آنی شرلی دره رنگین کمان – 7
آنی شرلی دخترکی کک مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیمخانه بزرگ شده است. او باهوش است و قوه تخیل بی حد و مرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانیهای سادهاش، سعی میکند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختیهای بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آنقدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن، با هر مشکلی کنار میآید و با هر شرایطی سازگار میشود.
آنی شرلی در اینگل ساید – 6
آنی شرلی دخترکی کک مکی است که موهای سرخی دارد و در یتیمخانه بزرگ شده است. او باهوش است و قوه تخیل بی حد و مرزی دارد و با امید و پشتکار و مهربانیهای سادهاش، سعی میکند زندگی جدیدی را آغاز کند. هر چند برای ورود به این دنیای تازه باید سختیهای بسیاری را پشت سر بگذارد، ولی آینده در نظرش آنقدر زیبا و امید بخش است که برای رسیدن به آن، با هر مشکلی کنار میآید و با هر شرایطی سازگار میشود.
چطوری معذرت بخواهیم؟
تو هم ممکن است اشتباه کنی! فرقی نمیکند بزرگ باشی یا ریزهمیزه. وقتی کاری میکنی که دیگران را میرنجاند، بهتر است معذرت بخواهی...ولی آخه چطوری؟!
سلام نابغه 4 – خرسی تشکر می کند
خرسی میخواهد نقاشی بکشد. توی سرش یک فکرهایی دارد. خرسی میگه: »مامان جون. دو سه تا کاغذ میخوام. چندتا مداد رنگی. میاری برام لطفا؟«
جنگولک بازیهای جناب تام 4 جناب تام یاد میگیرد بچهی خوبی باشد
آنجلا به مهمانیِ ملکه دعوت شده. یک مهمانیِ خیلی خیلی مهم و اَشرافی. آنجلا از جنابِ تام خواهش میکند که مؤدب باشد. اما مگر تام میتواند از خودش جنگولکبازی در نیاورد؟
اگر همه این را بگویند؟
اگر به کسی بگویید اجازهی بازی با شما را ندارد، اگر به کسی بگویید ظاهرش خندهدار و مسخره است یا اینکه او به اندازهی کافی خوب و ارزشمند نیست، شاید به نظرتان برسد که آسیب چندانی به او نرسیده است، ولی فکر کنید اگر همه این را بگویند و تصور کنید که همه اینگونه صحبت کنند! اگر همه از یاد ببرند که مهربان باشند یا اگر فردی به کمک و همدلی نیاز داشت، بیتفاوت باشند، آیا این دنیا جای زیبایی برای زندگیکردن خواهد بود؟ اما اگر همه قبل از صحبتکردن و رفتارکردن فکر کنند، دنیا جای خیلی بهتری برای زندگانی میشود.
حرفهای بزرگ برای آدمهای کوچک – احترام
تا حالا با خودت فکر کردهای، احترام یعنی چه؟ این کتاب با حرفهایش به تو کمک میکند تا راحتتر با محیط اطرافت کنار بیایی و به خودت و بقیه احترام بگذاری.
کلیدهای رفتار با کودک سرسخت
فصل یک به شما کمک میکند به خلق و خوی فرزند و همچنین خودتان پی ببرید و متوجه شوید خلق و خو چه تاثیری بر رفتار دارد. در فصل دو کشف خواهید کرد فرزند سرسخت شما چگونه قوانین را یاد میگیرد و چرا فرایند یاددهی-یادگیری اغلب دچار شکست میشود.
چرا به جوجه اردک کلوچه دادند؟
جوجه اردک یک کلوچه گردویی فندقی گرفته است. و به نظر کبوتر دیگر از این بدتر نمیشود. برای همین وقتی جوجه اردک را کلوچه به دست میبیند، ابتدا تعجب میکند، دمق میشود و بعد فریاد میکشد، بالبال میزند، اشک میریزد و حسابی بالا و پایین میپرد تا شاید جواب سوالش را بگیرد و بفهمد، «چرا به جوجه اردک کلوچه دادند؟
قصه های عمو نوروز و خاله نوبهار
خاله نوبهار عاشق عمو نوروز بود. قبل از این که برسه خونه رو آب و جارو میکرد، همه جا رو گردگیری میکرد و از همه مهمتر سفرهی هفت سین رو میچید.
جودی دمدمی 7 – جودی به کالج میرود
جودی دمدمی حوصله ندارد؛ حال و حوصلهی ریاضی را که هیچ رقم!به جای آقای تاد دوستداشتنی، معلم جدیدی آمده که به نظرش،هم ریاضی جودی افتضاح است و هم رفتارش!
سلام نابغه 4 – خرسی تشکر می کند
خرسی میخواهد نقاشی بکشد. توی سرش یک فکرهایی دارد. خرسی میگه: »مامان جون. دو سه تا کاغذ میخوام. چندتا مداد رنگی. میاری برام لطفا؟«